مسافر...

بارانی می خواهم که مرهمی شود بر دردی که از من می زاید. چه کسی می داند که دانسته و فهمیده چه شدم.

سکوت کردم و کسی چیزی نگفت. نشتری بود بر وجودم، اما نبود بر حضورم....

رازیست در این! اشک ها آن را همراهی می کنند. لب ها بسته می شوند و صداها در خفقان می شکنند گوش ها کر می شوند و چشم ها کور! و زندگی آرام می لغزد در رگ های توهم زای شب و بی رحمانه می تازد بر این جان از پادرآمده و هر دم زخم تازیانه هایش عمیق تر می شوند! خاموشی، تاوان این درد است! آن گونه می روم که حتی ردپایی هم باقی نمی ماند....اگر روزی نباشم چه خواهد شد؟ خاطره ها هم محو خواهند شد و زمان غباری بر تمام یادها خواهد کشید به نام فراموشی...

و هر کس در پیله‌ی خویش خواهد غلطید و این راز سر به مهر خواهد ماند تا دم مرگ، تا خود مرگ!

نوشته شده در پنجشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

خورشید کلاه خویش را از سر بر می دارد و

شب به سان مردی بارانی پوشیده پشت خمیده در عمق آسمان فرو می رود

شکوفه های درختان خیس خورده اند و

آواز گنجشکان در لابه لای پیچش نسیم دل انگیز بهار به رقص درمی آیند.

اما تو هنوز خوابی! درخواب عمیق زمستانی

تو چه قدر فاصله داری از حیات جهان!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

درمیان تصاویر محوشده شب ،کودک در زیر سایه بان تاریکی ها به دنبال گمشده اش می گردد. مهتاب را می بیند. چشمانش مهربان می شود. مهتاب می خندد. کودک دستانش را از هم می گشاید و مهتاب گویا پس از سالیان سال انتظار ،‌خود را در آغوش او پرتاب می کند. کودک بر گونه های سرخش بوسه می زند، با اننگشتانش او را نوازش می کند و آنقدرآن را فشار می دهد تا گرمای آن را حس کند. کودک مهتاب را روی زانوانش می نشاند و با نوک انگشتان کوچکش قافیه های عشق را ر روی پوست لطیفش نقاشی می کند ... ندا می آید : سحر از راه می رسد ! کودک چشم به آسمان بزرگ بر می گرداند.ریسمان مهتاب ،از دستش در می رود و به آسمان پرتاب می شود . کودک بهت زده می شود. چشمانش می سوزد و آغوشش خالی از وجود مهتاب...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

باران می بارد؛ تو از کنار خانه ما رد می شوی و من بیرون می آیم و رد پای تو را تا ته کوچه به نظاره می نشینم، اما تو نیستی و من به اندازه‌ی رد پاهای چندین ساله‌ی تو از تو دورم....

نوشته شده در یکشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

نوشتم برای بارن تا ببارد و غبار غم را از دلم بشوید تا فراموش کنم غصه این چند ساله زندگیم را .نوشتم برای آفتاب تا بتابد؛ شاید اشعه‌ای از نور نگاهش را روانه دریچه قلبم کند تا گل امیدم را در آن بپرورانم. نوشتم برای ستارگان تا شب هنگام از آسمان تاریک خانه‌ام بیاویزند و مرا از هراس تنهایی نجات دهند. و نوشتم برای دریا تا آشوب های قلبم را در میان طغیان امواج به ساحل آرام بکوبد بلکه آرامی یابد. نوشتم برای دشت ؛ به بزرگی وسعتش . نوشتم برای گل به عطرآگینی وجودش و نوشتم برای کوه به صلابت و استواری پابرجایش؛ نوشتم برای همه  اما ننوشتم برای دل که به او بگویم در ظلمت‌ها و تحیرها ، در بی کسی‌ها، در دلتنگی ها باز این تو بودی که پذیرای صفای باران ، درخشش آفتاب ، آبی دریا ،فراخنای دشت، صلابت کوه و شامه‌نوازی گل شدی.آری این تو بودی ای دل که آنقدر وسعت یافتی که گلی را با آب باران و نور خورشید پروریدی و درسایه‌بان آسمان مهر ومحبت؛ آرامش نیلگون دریا رخت برافکندی.هنوز از من تا تو راهی باقیست .گاهی دلم برای خودم تنگ می شود، آن گاه که به یاد تو می افتم دیداری بزرگ بین ما ضاهر می شود و غمی سنگین در روحم می نشیند .من می مانم این طرف دیوار با هزاران درد و ناکامی و تو آن طرف در انتظار رسیدن من. اما آیا روزی این دیوار فرو خواهد ریخت و من و تو به وصال شیرین باهم بودن خواهیم رسید؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٧ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

آینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد زبان کوچه‌ی خاموشی

امروز تکلیف پنجره بی‌چشمهای باز تو

روشن نیست.

شعر از : قیصر امین پور.

نوشته شده در شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

چه کلامم سرد است

نور قلبم خاموش

انتظارم...گویا

ریشه‌ام خشکیده است

یادگاری دارم در نهانخانه‌ی دل

آینه افتاده است بی‌پاکی خویش

در حباب نفس خویشتنم

من ترا می جویم درشکوفای نسیم

تو همان قبله‌ی عشق ابدی در بلندای نیاز

و من آن لولی آشفته‌ی دیروزم

چه کلامم سرد است

نور قلبم خاموش

انتظارم کمرنگ....

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

و تو دستانت می لرزیدند وصورتت لبریز از شبنم‌های سرد و شکوفه‌ی چشمانت تشنه‌ی یک آرزوی دیرینه .من وقتی قلم در دست گرفتم و زبان گویای تو را برجان کاغذ ریختم دلم شکست بر پاکی شرمگینت و آن سان آرزو کردم ای کاش می‌توانستم در خنکای درونت نهال علم را به بالیدن بنشانم .تو همهان اسوه‌ی پاکی که زمانی دل من به تمنای نگاهت الف آبی را به یاء آخرینش آموخت.
نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٦ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

بامن باش؛ آرام و صبور ! شاید روزی بتوانم به تو رسیدن را بیاموزم؛ مثل شب‌های بیقرار آشوب دلم پاسخی است به نیازی که از نبودن ها سرچشمه می‌گیرد.و مثل نباریدن ها هزار بار می غرم شاید قطره ای فرو بارد بر دل اسیر و غم زده‌ی تو.

ای دل من روزی برتو خواهم بارید اما نه در یک روز بارانی ؛ بلکه در پناه آفتاب برتو خواهم بارید.

نوشته شده در دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

گفته بودی پیشتر از اینکه بیایی آواز چکاوک را به یادت خواهم سپرد ... سپردی اما آن را در میان

بازی های کودکیم به کس دیگر دادم. .. افسوس که چه بی صدا می گردم...

نوشته شده در یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |


Design By : Night Skin